| نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است | شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا | |
| پردهی شرم است مانع در میان ما و دوست | شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا | |
| از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است | چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟ | |
| میکند روز سیه بیگانه یاران را ز هم | خضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا | |
| میشوند از سردمهری، دوستان از هم جدا | برگها را میکند فصل خزان از هم جدا | |
| تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من | میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا | |
| از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام | وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا | |
| چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند | چرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا | |
| به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان | که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا | |
| ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد | که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا | |
| ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن | که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا |
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
13:2 توسط سجاد موسوی| |

