تبليغاتX
اشعار و نثرها
نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است       شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا
پرده‌ی شرم است مانع در میان ما و دوست       شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است       چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟
می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم       خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا
می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا       برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من       می‌شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام       وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند       چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان       که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد       که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن       که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا

ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:2 توسط سجاد موسوی| |