تبليغاتX
اشعار و نثرها

در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق، عقل ورزد. نمیتواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمیتواند. عشق همواره فراتر از عقل و عدل مینشیند، جنون نیز. و اصلا عشاق گویند که این جنون عین عقل و عدل است...
عاقلان می گویند خداوند عادل است، عاشقان گویند بل عدل آن است که معشوق میکند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند می گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا گرفتار آیند، گویند:


اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

سید مرتضی آوینی

با تشکر بسیار از باران عزیز

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:44 توسط سجاد موسوی| |
نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است       شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا
پرده‌ی شرم است مانع در میان ما و دوست       شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است       چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟
می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم       خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا
می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا       برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من       می‌شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام       وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند       چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان       که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد       که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن       که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا

ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:2 توسط سجاد موسوی| |
چه قدر زود اتفاق مي افتاد


بلند بالايان مگر چه مي ديدند


كه روز واقعه در مرگ دوست خنديدند


 چگونه سرو كهن در ميان باغ شكست


 چگونه خون به دل


باغبان افتاد


 و باغ


باغ پر از گل در آن بهار چه شد ؟


در آن شب بيداد


كدام واقعه در امتداد تكوين بود


 كه باغ زمزمه عاشقانه برد از ياد


ببين ببين


 گل سرخي ميان باغ شكفت


به دست خصم تبهكار اگرچه پرپر شد


بسا نويد بهاران ديگري را داد و خصم را آشفت

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:23 توسط سجاد موسوی| |

My dog has died.
I buried him in the garden
next to a rusted old machine.

Some day I'll join him right there,
but now he's gone with his shaggy coat,
his bad manners and his cold nose,
and I, the materialist, who never believed
in any promised heaven in the sky
for any human being,
I believe in a heaven I'll never enter.
Yes, I believe in a heaven for all dogdom
where my dog waits for my arrival
waving his fan-like tail in friendship.

Ai, I'll not speak of sadness here on earth,
of having lost a companion
who was never servile.
His friendship for me, like that of a porcupine
withholding its authority,
was the friendship of a star, aloof,
with no more intimacy than was called for,
with no exaggerations:
he never climbed all over my clothes
filling me full of his hair or his mange,
he never rubbed up against my knee
like other dogs obsessed with sex.

No, my dog used to gaze at me,
paying me the attention I need,
the attention required
to make a vain person like me understand
that, being a dog, he was wasting time,
but, with those eyes so much purer than mine,
he'd keep on gazing at me
with a look that reserved for me alone
all his sweet and shaggy life,
always near me, never troubling me,
and asking nothing.

Ai, how many times have I envied his tail
as we walked together on the shores of the sea
in the lonely winter of Isla Negra
where the wintering birds filled the sky
and my hairy dog was jumping about
full of the voltage of the sea's movement:
my wandering dog, sniffing away
with his golden tail held high,
face to face with the ocean's spray.

Joyful, joyful, joyful,
as only dogs know how to be happy
with only the autonomy
of their shameless spirit.

There are no good-byes for my dog who has died,
and we don't now and never did lie to each other.

So now he's gone and I buried him,
and that's all there is to it.




Pablo Neruda

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:21 توسط سجاد موسوی| |

And a merchant said, "Speak to us of Buying and Selling."

And he answered and said:

To you the earth yields her fruit, and you shall not want if you but know how to fill your hands.

It is in exchanging the gifts of the earth that you shall find abundance and be satisfied.

Yet unless the exchange be in love and kindly justice, it will but lead some to greed and others to hunger.

When in the market place you toilers of the sea and fields and vineyards meet the weavers and the potters and the gatherers of spices, -

Invoke then the master spirit of the earth, to come into your midst and sanctify the scales and the reckoning that weighs value against value.

And suffer not the barren-handed to take part in your transactions, who would sell their words for your labour.

To such men you should say,

"Come with us to the field, or go with our brothers to the sea and cast your net;

For the land and the sea shall be bountiful to you even as to us."

And if there come the singers and the dancers and the flute players, - buy of their gifts also.

For they too are gatherers of fruit and frankincense, and that which they bring, though fashioned of dreams, is raiment and food for your soul.

And before you leave the marketplace, see that no one has gone his way with empty hands.

For the master spirit of the earth shall not sleep peacefully upon the wind till the needs of the least of you are satisfied.

Khalil Gibran

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:17 توسط سجاد موسوی| |


نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:19 توسط سجاد موسوی| |


این عید بزرگ را به همه دوستان تبریک گفته و ظهورش را از درگاه احدیت آرزومندم .


مرا به زمزمه خاک و آب محرم کن                      به رازِ قدسيِ يک عشق ناب محرم کن

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:11 توسط سجاد موسوی| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:10 توسط سجاد موسوی| |

شما هنگامی سخن می گویید که در اندیشه های خود در صلح و آرامش بسر نمی برید و هنگامی که نمی توانید در عزلت قلب خویش زندگی کنید زندگی را در لبهای خویش ادامه می دهید و صدا برای شما سرگرمی و تفریح است. و در بسیاری از سخنان شما اندیشه ها کم و بیش قربانی می شوند. "جبران"

با تشکر از

دالتون ها

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:8 توسط سجاد موسوی| |

هر زمان که عشق اشارتی کرد در پی او بشتابید.وقتی که عاشق می شویدمگویید "خداوند در قلب من است "بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم .اگر شما عاشقیدو آرزویی می جویید آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.آرزو کنید که زخم خورده عشق باشید و خون شما با رغبت و شادی به زمین ریزد.آرزو کنید که سپیده دم برخیزیدو بالهای قلبتان را بگشاییدو سپاس گوییدکه یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است .آرزو کنید که هنگام ظهر بیاسایید و به وجد و هیجان عشق بیندیشید.آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.و به خواب روید،با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
دین من عشق است و مرکب عشق مرا به هر کجا خواهد سوق می دهد.
آری عشق برای عشق کافیسـت.
"نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن "
برگرفته از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران

با تشکر از نادیای عزیز

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:6 توسط سجاد موسوی| |