تبليغاتX
اشعار و نثرها
اشعار و نثرها
نویسندگان و شاعرانی که جاودانه اند
مادر يك خائن
داستاني بسيار پر شور
اميدوارم همه مادران هميشه سلامت و شاد باشند و ببينند كه ثمره هاي زندگي شان قدر و منزلت آنها را مي دانند .



دانلود
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:25  توسط سجاد موسوی  | 

زيبايي و زشتي

 

روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد.

 

منبع

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:28  توسط سجاد موسوی  | 

از فرزندان بگو

 

And a woman who held a babe against her bosom said, "Speak to us of Children." And he said: Your children are not your children. They are the sons and daughters of Life's longing for itself. They come through you but not from you, and though they are with you yet they belong not to you. You may give them your love but not your thoughts, for they have their own thoughts. You may house their bodies but not their souls, for their souls dwell in the house of tomorrow, which you cannot visit, not even in your dreams. You may strive to be like them, but seek not to make them like you. For life goes not backward nor tarries with yesterday. You are the bows from which your children as living arrows are sent forth. The archer sees the mark upon the path of the infinite, and He bends you with His might that His arrows may go swift and far. Let your bending in the Archer's hand be for gladness; for even as He loves the arrow that flies, so He loves also the bow that is stable

و زني که کودکي در آغوش داشت گفت: «از فرزندان بگو» و او گفت: «فرزندان شما، فرزندان شما نيستند. آنان پسران و دختران زندگی شوق‌انگيز خویش‌اند. توسط شما می‌آیند، ولي نه از شمایند. با شمايند، اما از آن شما نیستند. مي‌توانيد بدانان مهر خود را بدهید، اما اندیشه‌هایتان را نه، چون آنان اندیشه‌های خود را دارند. مي‌توانيد به جسم آنان پناه دهيد، ولي به روح آنان نه، چون روح آنان ساکن خانه‌ي فرداست، خانه‌اي که شما نمي‌توانيد آن را ببينيد، حتي در خواب. می‌توانید بکوشيد مانند آنان باشيد، ولي سعي نکنيد آنان را مانند خود کنيد. چون زندگي به عقب باز نمي‌گردد و در ديروز درنگ نمي‌کند. شما کمانی را می‌مانید که فرزندتان را همچون تیرهایی زنده از چله‌ی آن به جلو پرتاب می‌کنید. کمانگیر است که هدف را در گذرگاه بي‌پايان می‌بیند و با نیروی خود شما را خم می کند تا تیرهای او تیز و دورپرواز به پيش روند. بگذارید که خمش شما در دست کمانگیر شادمانه باشد. او عاشق تیری است که می پرد، پس به کمانی که بر جای می‌ماند نیز عشق می ورزد».

پیامبر

جبران خلیل جبران

منبع

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:24  توسط سجاد موسوی  | 

کتاب های جبران

یکی از دوستان اسم کتاب های جبران رو خواسته بود ولی فکر کردم بهتره یه بیوگرافی هم در موردش 

   بنویسم .

در سال ۱۸۸۳ در لبنان متولد شد . در سن ۱۲ سالگی به فرانسه رفت و در آن جا ادامه تحصیل داد . در

سن ۲۰ سالگی به آمریکا رفت و در آنجا بود که آثار معروفش را تنظیم کرد .

از آثار او می توان به پیامبر - دیوانه - طلایه دار - مریم مجدلیه - سرگشته - بالهای شکسته اشاره کرد .

او درسال ۱۹۳۲ در سن ۴۸ سالگی از دنیا رفت .

برآورد می شود فقط در آمریکا بیش از ۵ میلیون از آثارش به فروش رفته باشد .

2 نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:25  توسط سجاد موسوی  | 

توبه

مردی در تاریکی شب وارد باغ همسایه شد و بزرگترین هندوانه ای را که می توانست دزدید و به خانه

 آورد .

 

وقتی آن را پاره کرد دید که با وجود بزرگی هنوز نرسیده است از این جریان روحش تکان خورد و افسوس

 خورد که هندوانه را دزدیده ......

 

جبران خلیل جبران

2 نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:17  توسط سجاد موسوی  | 

میلاد مولود کعبه مبارک باد
به امید ظهور منجی که عالم در انتظار قدم های اوست

 

در میلاد علی (ع) امید ما به ظهور فرزند بزرگوارشان و اجرای عدالت جهانی و نابودی همه ی ظالمان جهان در جواب اشک مظلومان است .

 

غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی ...

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:52  توسط سجاد موسوی  | 

باد نما
باد نما به باد گفت :"خدا لعنت کند تو را  چقدر سنگینی و چه ملال انگیزی !

نمی توانی به طرفی غیر از من بوزی ؟

 نمی دانی که با این کارت زلالی دائمی را که خداوند به من عنایت کرده تیره و کدر می کنی ؟ "

باد کلمه ای در جواب نگفت ولی در هوا خندید .

 

جبران خلیل جبران

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط سجاد موسوی  | 

جبران

هنگامی که با این فجایع روبرو می گردم با رنج فراوان فریاد بر می آورم:

پس زمین ای دختر خدایان آیا انسان واقعی این است؟

و زمین با صدایی رنجیده پاسخ میدهد:این طریق روح است که تیغ ها و سنگ ها سر راه آن قرار گرفته اند.این سایه ای از انسان است.این شب است؛اما صبح خواهد آمد .

در سپیده دم زمین دستانش را برچشمان من خواهد گذاشت و هنگامی که دستان او از چشمان من به کناری روند؛خویشتن را خواهم یافت و جوانی من آرام رو به نزول می رود و آرزوها بر من پیشی می گیرند و به مرگ نزدیک می شوم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:41  توسط سجاد موسوی  | 

جبران خلیل جبران (شادی و اندوه)
و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.

و او (مصطفی)پاسخ داد:

شادی شما همان ادوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود.

و آیا جز این چه میتواند بود؟

هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود.

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که روخ شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟

هرگاه شادی میکنید به زرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست.

ونیز هرگاه اندوهناکیدباز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.

پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است

اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند.

این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..

 


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:39  توسط سجاد موسوی  | 

مرگ(جبران)
آیا مردن انسان چیزی بیش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشید است ؟

آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد

و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد ؟

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:12  توسط سجاد موسوی  |